ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

اين روزها

اين روزها غمي سنگين تر از گذشته قلبم رو به درد مياره و در اين ميان، وجود تو آرومم مي كنه. خدا رو شكر هزار هزار بار شكر كه تو هستي. و خدا صبرمان را افزون كند كه جز صبر هيچ چاره نيست دل داغ ديده را.
29 آذر 1392

رشد مجدد دندان ها

عزیز دل مامان این روزها و روزهای قبل ماه گذشته شما درگیر درآوردن دندون های جدیدت هستی و داره پنج تا دندون جدید به دندونا ی قبلیت اضافه میشه. می دونم که من نمی دونم که شما چقدر درد می کشی اما می دونم که وارد شدن به هر مرحله جدید از زندگی همون قدر که می تونه دردناک باشه در عین حال نوید بزرگ تر شدن شما رو میده. هرچقدر که شما این روزها درد رو تحمل می کنی منم اذیت می شم و از ناراحتی شما عذاب میکشم؛ کاش من می تونستم دردت رو  بکشم اما چاره چیه؟؟؟؟ مطمئن باش که این روزها می گذره و از دردش به جز این مطلبی که مامانی دارم برات می نویسم هیچی نمی مونه و البته بخش خوب ماجرا دندونای قشنگ شماست که قراره یه عمر طولانی برات همه چیزای خوشمزه ...
10 آذر 1392

تولد يكسالگي ني ني نازهاي شهريور نودو يك

بالاخره يكي از روزهاي خوبي كه از مدت ها پيش در انتظارش بوديم از راه رسيد. جمعه ك شهريور هزار و سيصد و نود و دو، روزي كه قرار بود تولد دسته جمعي بيست و دوتا ني ني شهريوري و جن بگيريم، ني ني هايي كه ديگه براي خودشون خانم و آقاهاي كوچولويي شدند و يه عالمه شيرين كاري ياد گرفتند. كوچولوهايي كه شدند همه چي زندگي مامان و باباها و به قول خودم اميد و آرزوي يه قبيله. تو روز وعده شده كه ساعت پنج حضور مامان و باباها و كوچولوهاشون رو مي طلبيد به قصد هپي هوس به راه افتاديم و تقريبا جز اولين خانواده هايي بوديم كه رسيديم. بيست و دوتا زنبور طلا و پروانه عسل خوشمزه كه يه خرده بعد از حضور همه فرشته ها لابه لاي هم وول مي خوردند و جو شيريني رو ايجاد كرده بودن...
9 آذر 1392

حالا كه يك ساله شدي

حالا كه يكساله شدي، شيرين تر از قبل شدي و صد البته دلبرتر من و بابايي و اطرافيان روز به روز بيشتر از قبل عاشقت ميشيم. من كه خودم به شخصه روزي چندبار نيت مي كنم بخورمت اما به هر طريقي جلوي خودم رو ميگيرم. از شيرين كاري هاي جديدت جديدت بگم كه ديروز كه ماماني داشت خونه رو گرد گيري مي كرد شما هم دستمال برداشتي و كشيدي به لباسشويي. من كه از ذوق داشتم غش ميكردم، همونجا بغلت كردم و بوس بارونت كردم و گفتم ماماني ديگه غم ندارم. ديگه دخترم قراره خونه تميز كنه. يه كار ديگه كه ديروز ياد گرفتي و تا حالا دوبار انجام دادي، قرار دادن روميزي وسط مبلي به صورت كاملا مرتب روي ميزه( يه روميزي دايره اي كوچولوي قرمز) كار جديد ديگه ات پاك كردن صورتت با دستمال ك...
9 آذر 1392

تجربه شيرين دريا

  ارغوان نازم ماه قبل براي بار دوم در طول زندگي تقريبا يك ساله شما رفتيم شمال، به اتفاق عمه جون و عمو فرزاد و فاطمه جون رفتيم ويلاي عمو فرزاد اينا تو محمود آباد. صبح آخرين روز ماه رمضون تصميم به سفر گرفتيم و بعد از افطار عازم سفر شديم. تقريبا خوب رفتيم و از ساعت يازده و نيم كه حركت كرده بوديم ساعت تقريبا چهار رسيديم. خاله فاطمه مهربون تا رسيديم اتاق و تخت ما رو آماده كرد تا شما رو كه در تمام طول مسير رو صندليت خواب بودي بدون خدايي نكرده بيدار شدن و بد خواب شدن بخوابونيم. ههههههههي كه چشمتون روز بد نبينه، شما بيدار شدي و تا طلوع كامل خورشيد نخوابيدي و اذيت كردي، خوب منم اگه از ساعت يازده تا چهار صبح خوابيده بودم فكر ميكرد...
30 آبان 1392

كلاس هاي اردي بهشت

دقيقا وقتي يك سالت شد با راستين اسمتون رو نوشتيم تو كلاس هاي اردي بهشت. كلاس هاي خوبي بود اما به نظرم براي شما يه كم زود بود، چون شما فقط از اسباب بازي هاش خوشت مي اومد. منم تصميم گرفتم تا يك و نيم سالت بشه ديگه نبرمت كلاس و فقط ببرمت خانه اسباب بازي البته از ويژگي هاي خوب كلاس اين بود كه شما يه مقدار پاهاي ماماني فاصله گرفتی و البته ياد گرفتي تا سه بشمري. الان که دارم این مطلب رو می نویسم و شما تقریبا چهارده و نیم ماهه هستی بعضی وقتا چهار هم میگی. تو کلاس تون که یک ساعت بود اول مربی مهربوونتون آهنگ شاد می ذاشت و ماهم باهاش می خوندیم و حرکت مربوط به آهنگ که مربی تون انجام می داد، رو انجام می دادیم. این رو هم بگم که مربی از...
29 آبان 1392